...

1.
حالم گرفته است و کارهايی را که بايد، انجام نمی‌دهم. اصلاً هيچ کاری انجام نمی‌دهم. يک شب مثل همين امشب که همه‌ی روز قبلش و روز قبل‌ترش را به بيهودگی گذرانده بودم، مهراد نوشته‌ای از برتراند راسل نشانم داد که خواندنش در آن شب احساس خيلی خوبی داد. اسم مقاله‌ی آقا، راسل، هست: در ستايشِ بطالت. شايد دوباره امشب خواندمش.

می‌دانی به جای همه‌ی کارهايم، نشستم و هامون را ديدم. اصلاً تقصيرِ اين خبر شد که کِرمش را انداخت به تُنبانم. عين ديوانه‌ها باز از حواشی اين فيلم خوشم آمد. آن صحنه‌ای که حميد هامونِ کودک را نشان می‌دهد که دهانش از گردن زدنِ گوسفند بازمانده. يا آن صحنه‌ای که حميدِ هامونِ بزرگ‌سال می‌رود پيشِ مادربزرگ پير و بيمارش و بعد از اين‌که پرستار مادربزرگش شکايت می‌کند از اين‌که مادرجان ديگر خدا را فراموش کرده، می‌رود دست مادرجان را می‌گيرد و می‌گويد: «تو هم آخرش فهميدی همه‌ی اين‌ها کشکه؟» و آشفتگیِ هامون و سرگشتگی‌اش و مهشيد که احساس پوسيدگی می‌کند و ديگر نمی‌خواهد، نمی‌خواهد، نمی‌خواهد...

خجالت می‌کشم بگويم دی‌وی‌دی crash الان جلوی چشمم است و چقدر وسوسه شده‌ام يک بار ديگر ببینمش. همين امشب؟

2.
دادِ فدراسيون بين‌المللی روزنامه‌نگاران هم درآمده است: « شديداً از وضعیت روزنامه‌نگاران در ایران ابراز نگرانی کرده و آن را خطری آشکار برای رسانه‌ها در ایران دانسته است.»

3.
ابتکار بهمن و دوستانش چه خوب است برای کتاب‌خوانی. کاش منِ تنبل‌شده هم کمی بخوانم باز.

4.
هفته‌ی جنگ است. ليلای اهوازی ما چه تکان‌دهنده نوشته: «یعنی صحنه‌ی پسر جوونی که همین‌طور که داشت روی پل سفید می‌رفت سرش با ترکش از بدنش جدا می‌شه و هنوز پاهایی بی‌سر دوچرخه رو می‌رونن. یعنی صدای رادیو عراق که اعلام می‌کرد: هشداردهنده معذور است. امروز شهرهای اهواز، مسجدسلیمان، دزفول و… موشک‌باران می شوند.»
مأموران و معذوران...



September 26, 2006 01:15 AM


Comments


Post a comment





Remember Me?