و کمی شعر

بگذار بگويم که همه‌ی بار دوهفته کلاسی که ما اين‌جا با دو روزنامه‌نگار هلندی داشتيم، روی دوش خانم شاعر/مترجم بود. نفيسِ خوش‌رو تا خودش نگفت و توضيح نداد، نفهميدم اسمش نفيس است، نه نفيسه. و شعرهايش را نخوانده بودم. حالا که خوانده‌ام، عاشق شعر تولد شده‌ام. چند تای ديگر را هم می‌توانيد اين‌جا بخوانيد. می‌گويد ترجمه کردنِ شعرهای خودش از هلندی به فارسی برايش سخت‌تر است...

تولد

اگرچه خیابان بدون چراغ‌هایش هیچ است
و خانه بدون پلکان سرد
با این‌همه روزی که میان آن‌همه غربت
مرا به سمت بی‌اعتنايی کشاندی
من ترس یک سایه‌ی بی‌گناه را
در یک شب بی‌نسیم تجربه کردم.
اگرچه سکوت میان پیکر یک برگ ثروتی‌ست
و فراموشی آبی میان موج موج دریا گذراست
با این‌همه روزی که پاورچین‌پاورچین
از کناره‌ی بی‌تاب انتظار من گریختی
من خش‌خش لرزیدن مویه را
بر پشت‌بام تنهايی‌های مادرم پنهان کردم
و پشت کردم به آسانی نگاه آسمان
وقتی مرا بدون رؤیا به دست باد سپرد.
من تو را به همه و همه را به تو بخشیدم
و دوباره زاده شدم.



September 26, 2006 01:26 AM