...
1.
خوانندهای عصبانی نامه نوشته برايم که چرا هيچ نمینويسم دربارهی کبری رحمانپور و هيچ کاری نمیکنم و سوسول هستم و چيزهايی مینويسم که به کارِ هيجکس نمیآيد و دارم ضربه میزنم به همهی زنان و جامعه و اينها. برای خاطرِ نگرانِ اين خواننده، اگر که بخواند، بايد عرض کنم که امروز پرسيدم دربارهی کبری. ساناز از خرمشاهی، وکيلاش، نقل قولی کرد که دردم گرفت: کبری زنده نيست. خيلی وقت است که زنده نيست. از همان زمانی که هِی بردناش به پای طناب دار و برگرداندنش به زندان، او زندگی نمیکند.
2.
نقاشیهای دلآرا يکجور عجيبی است. اغلبشان را به لحاظ حسی دوست ندارم. اما وقتی فکر میکنم که اين نقاشیها تنها راهِ ارتباطی اين دختر در سه سال اخير بوده با دنيای بيرون از زندان، وضعيت کمی فرق میکند. نمیخواهم شورش را دربياورم که: نقاشی، رسانهی دلآراست، اما واقعاً هست! آسيه برايمان ماجرايش را تعريف کرد. ماجرای اين دختر 20 سالهی لطيف را که حالا در زندان انتظار میکشد نوبتِ خود را.
3.
چندان با چوب و ميخ و اينها کار نکرده بودم تا امروز. يعنی يادم نمیآيد. حالا خوشم آمده. جواد گفت که تمرکزم خوب است برای کارِ نجاری.
4.
حال و حوصلهی جمع را ندارم. کمحرفام. شنگول نيستم و اينها. همهی ديشب را هم بيدار بودم. ولی الان خوشحالم که از تنهايیام فاصله گرفتم کمی. فخری آدم عجيبی است. تهِ ذهنِ آدم را درمیآورد با يک نگاه. و شعرخوانیِ آخرِ کار چه سبکم کرد.
