بازجويی از روزنامهنگاران در فرودگاه
يکی از مؤسسههای غيرانتفاعی هلند که در زمينهی رسانه فعاليت میکند با انجمن صنفی روزنامهنگاران ايران روابط علمی-آموزشی دارد. در يکی از برنامههای آموزشی، يک سفر کوتاه برای روزنامهنگاران ايرانی تدارک داده شد که بروند با نشريات هلند، نوع کار و فعاليتشان آشنا شوند. کسانی از اعضای انجمن که امکان و علاقهاش را داشتند، ثبتنام کردند، قرعهکشی شد و عدهای راهیِ سفر شدند. تا آنجايی که میدانم و پرسيدهام موضوع به همين سادگی بوده است.
ديشب، در واقع امروز صبحِ زود، به محضِ ورودِ اين روزنامهنگاران به ايران (21 نفر)، وزارت اطلاعات و حراست فرودگاه دست به کارِ بازجويی میشوند. نتيجهی 6 ساعت بازجويی در نيمهشب، جمع شدنِ همهی دستنوشتهها، عکسها، دوربينها، لپتاپها و همهی ابزاری شد که به نوعی اطلاعات (به معنای دِيتا) را منتقل میکند و البته تعهدی که گرفتهاند از روزنامهنگاران که برای بازجويیهای بعدی همکاری کنند.
نمیدانم اين تصويرِ جاسوسانگارانه که از خبرنگار و روزنامهنگار ساختهاند چقدر به کارشان میآيد. چه سودی برايشان دارد؟ مثلاً عکسی که بر فرض دوستی از تحريريهی بزرگترين روزنامهی آمستردام بگيرد، چه نکتهی امنيتیای دارد؟ يا بر فرض گفتوگويی که با يکی از روزنامهنگارانِ هلندی شده باشد، جز انتقالِ تجربه چه دارد؟ هرچه فکر میکنم به جايی نمیرسم جز اينکه سياستِ جديد در اينجا مرگِ رسانه است. به چه زبانی بگويند اين کشور نيازی به روزنامهنگار ندارد؟ رفتارشان اين معنا را میدهد: يا برويد و برنگرديد، يا اگر برگشتيد بايد که حالتان را جوری بگيريم که برای هميشه کارتان را کنار بگذاريد. رفته بوديد چيز ياد بگيريد؟ مگر روزنامهنگار جز جاسوسی چيزی هم از کشورهای غربی ياد میگيرد؟
وقتی پويايی را از ما بگيرند، در واقع چيزی برايمان به جا نگذاشتهاند. شايد بهتر باشد بگويم بيکاری وقتی جان را به لب میرساند که به تو حالی کنند: جوری پيش میرويم که ديگر هيچوقت نتوانی به کارت، به حرفهات فکر کنی. انگار کن معشوقت را جلوی چشمانت شکنجه کنند. چه حسی دارد؟ تو میمانی و عشقی ناکام و انگيزههای لِهشده برای حرکت، آموختن و... بدجور دلشکسته و بیانگيزهام. بدجور.
مرتبط:
آبروی مؤمن و روزنامهنگاران مسلمان
بيانيه ی انجمن صنفی
ترس از چيست وقتی روزنامه ای وجود ندارد؟
اعتراض به بازجويی روزنامه نگاران در فرودگاه
متنی از نوشابه اميری که با مهربانی من را خطاب قرار داده: سنگِ قبرم را ببين، اما...
Comments
سلام و عرض خسته نباشید. من یکی از روزنامه نگارانی هستم که به سفر هلند و برای شرکت در کارگاه آموزشی مدرن )ارتباطات برای توسعه ( رفتم.
واقع باید برای کسانی که در روزنامه سیاست روز تلاش کردند تا به نوعی هم برای انجمن صنفی روزنامه نگاران و هم برای روزنامه نگاران حاضر در این سفر مشکلاتی را درست کنند تاسف می خورم.
آری واقع اینوگنه است و برخی از آقایان به اصطلاح روسنامه نگار از هيچ تلاشي براي تصاحب خانه روزنامهنگاران فروگذار نکردند.
من با تعدادی از این روزنامه نگاران که هیچ شناختی از قبل از آنها نداشتم در طی این سفر آشنا شدم و البته افتخاری برای من بود.
روزنامه نگارانی بودند که نمازشان در هلند ترک نمی شد . بارها با چشم خودم دیدم که بچه ها در حال خواندن نماز خود هستند.
حتی برخی مواقع که روزنامه نگاران هلندی کشور خود را با ایران از نظر آزادی بیان مقایسه می کردند روزنامه نگاران ایرانی همین روزنامه نگارانی که امروز متهم به حضور در فاحشه خانه های هلند شده اند آنچنان جوابی به هلندی ها می دادند که واقع قابل تحسین بود.
ما فکر می کردیم در فرودگاه مهرآباد با دسته گل به استقبال ما می آمدند که اینگونه نشد.
در بازجویی از من که بعد از خداحافظی از بچه های وزارت اطلاعات و توسط ارگانی دیگر از من شد فرد مذکور به مسخره به من می گفت می گن سوار قایق شدی و تو هم پارو می زدی. گفتم شرمنده اطلاعات غلط به شما دادند . قایق نبود بلکه اتوبوس دریایی بود.
گفت مختلط بودید دیگه نه؟ خواهر و رادر با هم بودید دیگه نه؟ من هم جواب دادم بله مثل اتوبوس واحد خودمان
این جمله رو که گفتم گفت حالتو می گیرم و نگهت می دارم و..
بله اونجا هم تعهد دادیم که اگر هر وقت ما را خواستند خدمت آقایان برسیم.
Posted by: یاسر at November 29, 2006 07:05 PM
یک چیزی:
در شرایطی بیربط وزمانیکه باافسردگی مزمنام(بیش از «حال» فعلی تو) به نوشتنهای روزانه و ابلهانه تن میدادم،شعر جسورانه - احمقانه زیر را بدون داشتن هیچ مخاطب خاصی(!)سرودم.
توضیح ضروری: بلافاصله پس از ادیت ابتدایی اولیه همین مثلن شعر(وباشجاعتی مثالزدنی)، گوشی را برداشتم و قبل از شنیدن صدای آنسوی سیم، اینچنین خواندم:
فرض ميگيريم من آمدهام پيش تو
در اتاق تو!
فرض ميگيريم نشستهام رو به روي تو
نه!در كنار تو
فرض ميگيريم ديگر اختياري نيست
سكون و سكوت تو
فرض ميگيريم اسير شدهاي به بودنام
تنها در خيال تو
فرض ميگيريم عاشق شدهاي، سخت
اينبار، «تو» براي «تو»!
از هر كه عاشق است بپرس: كه جنون
چرا آمده است سراغ تو؟
بوي تنات اينبار در آغوشِ من است(!)
عطر تو، گرماي تو...
فرض ميگيريم ...
اين فرض را يكبار فرض نگير!
دروغي نيست، به جانِ تو
Posted by: هلو at November 24, 2006 12:38 AM
دختران امروز، روز دختران
Posted by: عاطفه at November 23, 2006 07:23 PM
امیدوارم به زودی «بارون» بزنه و بازهوای دلات (به شدت)2 نفره بشه!
پرستو:
ممنون.
Posted by: هلو at November 23, 2006 06:30 PM
Change your antidepressant and visit your psychiatrist more frequent, hope you get better soon, atypical depression can be difficult to treat, especially in younger individual like yourself. All the best H
پرستو:
ممنون هومن جان.
Posted by: Houman at November 23, 2006 01:56 PM
اين رفتار ها تازگي نداره . نا اميد هم نبايد شد بل بايد اميد و اميدوار بود
Posted by: parham at November 22, 2006 11:14 PM
***********
شما اینجا رو هم بخونید بعد نظر بدید.
http://www.radiozamaneh.com/about/1652.html
رادیو فردا، رادیو اروپای آزاد سابق! RFE/RL
بنده با این رادیو آشنایی دارم. شما چطور؟
**************
پرستو:
ممنون از لینکی که فرستاده اید. ربط این رادیو احتمالا با روزنامه نگارانی که بازجویی شده اند فقط در فارسی زبان بودنشان است.
Posted by: محمود at November 22, 2006 08:52 PM
اربابان کوچک
نگاهی گذرا به وبلاگ های مذهبی اما طبقاتی و تاثیر و تأثر آنها !
با نگاهب به وبلاگ های:
اشراف مذهبی:
1- پاسداران .... آقای منتظر قائم
2- همیشه خالی ... خانم ساداتیان
3- ریحانه استشهادی.... خانم ریحانه
4- خواب سیاه ... آقای مهرداد
5- استشهادی فدائی سید علی ... آقای منتظر قائم کوچک
6- نه پای رفتن نه تاب ماندگاری ... خانم گلناز
7- استشهادی .... آقای مسیح مهدوی
8- و...
اشراف غیر مذهبی:
1- زن نوشت ... خانم دوکوهکی
2- امشاسبندان... خانم سیف
3- سرزمین یک آریایی ... خانم ریحانه
4- گلناز 82 ... خانم ملک
5- و ..
Posted by: سيد at November 22, 2006 07:53 PM
فقط میشه اظهار تاسف کرد برای روزگاری که در این مملکت میگذره. با شما موافقم این کار تنها پیامی که داره اینه که مملکت به شمماها نیازی نداره. چرا برگشتید.
Posted by: مردی... at November 22, 2006 04:49 PM
سلام. تازه اين بستت رو خوندم. واقعا تأسف آوره و توهين آشكاره.اين جريان من رو ياد دستگيري يه فيلسوفي مثل جهانبگلو به همين شيوه و گرفتن اعترافات واهي و مسخره از اون مي اندازه.
من هم به اندازه ي خودت ناراحتم ولي دوست دارم دل داريت بدم.
پرستو:
ممنونم. دوست مهربون.
Posted by: zephyr at November 22, 2006 02:19 PM
سلام خانم پرستو
اول از همه به اون دوستي كه نوشته " در اروپا که به قول معروف فحش هم مجانی نمیدهند یک موسسه هلندی ناگهان در راه رضای خدا و به خاطر چشم و ابروی روزنامه نگار ایرانی تصمیم میگیرد برای آنها دوره آموزشی برپا کند ؟" كدام قول معروف؟ براي نمونه عرض كنم كه در همين هلند موسسه اي غير دولتي هست كه هزينه تحصيل جوانان و نوجوانان پناهنده رو بدون هيچ چشم داشتي پرداخت مي كند؟ مسئله اين است كه ما متاسفانه
براي اين كه باهوش به نظر برسيم همه چيز را از دريچه تنگ چشمي شرارت مي بينيم. روابط دولت فعلي هلند كه يك دولت راستي و ضد مهاجر است با دولت جمهوري اسلامي يك مسئله است و فعاليت هاي مدني سازمان هايي از اين دست مسئله اي ديگر...
شما در آخر مطلبتون نوشتيد بي انگيزه و دل شكسته هستيد.. اين موضوع بيشتر من را متاسف مي كند .. به قول همون دوست عزيز " حکومتی سراغ دارید که میتونه در برابر تلاش برای نابودیش بی اعتنا بشینه" ... جمهري اسلامي در برابر هر چيزي كه احساس كنه براش خطر ناكه واكنش نشون ميده و طبيعيه... اما شما چرا بي انگيزه بايد بشين؟..انگيزه اي بالاتر از اين لازم داريد كه با اين سيتم كه با هر جور اطلاع رساني غير حكومتي و شفاف دشمني داره مبارزه كنيد؟ پرستو خانم ضعيف بودن هيچ جور قابل توجيه نيست. چاره اي نيست جز محكم بودن.. " مرغ زيرك چون به دام افتد تحمل بايدش" كم نيارين... براتون آرزوي موفقيت مي كنم.
Posted by: محمد رضا at November 22, 2006 01:39 PM
پرستو - ی عزیز.
قریب دهسال مگذرد درین غرب گمشده ام...پیش ازین هم در شوری سابق گم بودم. آنچه به عنوان یک تجربه شخصی دریافته ام اینست : غربیها دشمنان ایران اند. دشمن هرملت که بخواهد ازحد درجه دو م وسوم بالا بپردوبخواهد درصف استاندارد غرب بایستد.ازهر امکان ومجال با هزار وقاحت وپررویی استفاده میکنند... یک دلیل اینکه آب شان را هم بدون دستور امریکاییها نمیتوانند بنوشند... من نه دین باورم ونه ایرانی اما؛ به احمدی نژاد احترام شدید دارم.
Posted by: daryabari at November 22, 2006 12:46 PM
تاسف آوره...مسخره است ...
Posted by: خبرنگارافتخاری نیویورک تایمز at November 22, 2006 12:26 PM
پرستو جان سلام
شايد موضوعي كه ميگم زياد به كامنت مرتبط نباشه ولي جايي نزديكتر از اينجا پيدا نكردم.من 3 ساله كه دارم وبلاگ تو رو پيوسته دنبال ميكنم.با وبلاگت از طريق مصاحبه كوتاهي كه فكر كنم تو كليك جام جم داشتي آشنا شدم.من خيلي تو اينترنت ميچرخم و الان ميبينم كه 3 سال ميگذره و من هنوز از وبلاگ تو خسته نشدم.اين خيلي مهمه بهت تبريك ميگم.چند تا خاصيت داره وبلاگت : خودموني ، آگاهي دهنده ، منصف ، واقع گرا.تو وبلاگت تونستي تلفيقي از زندگي شخصي و حرفه اي خودت رو به روش زيبايي بيان كني.خواننده هم آگاهي ش بالا ميره هم احساس ميكنه كسي هم مثل خودش در جايي ديگر هست.اينو بدون كه كساني مثل من هستند كه هميشه خواننده وبلاگت بوده اند ولي شايد كامنت نذاشته باشند.برايت آرزوي موفقيت دارم.
پرستو:
چه احساس خوبیه صبح آدم با خواندن چنين کامنتی شروع بشه. خيلی خيلی ممنونم از لطفت و از اين که روز من رو خوش کردی.
Posted by: چيا at November 22, 2006 09:26 AM
یک استادی دارم!که خود سردبیر روزنامه!می باشد!
سردبیر بخش ادبی!
او گفته است!خالی بند ترین موجودات روی زمین همین روزنامه نگاران می باشند!
آرشیوت کجاست؟داشتم لینک دوستان رو نگاه می کردم به لینک تو رسیدم به یاد هلیم افتادم!
از آنجا که چندی پیش شمشیر بر کف خونخواهی حلیم فروشان زحمت کش گرفته بودید.مطلبی در مورد حلیم/هلیم را می گویم!و از طرفی دانش دوستی اینجانب مزید بر علت شد تا برگردم!با ...این...
حلیم :-ع.(به فتح حا و کسر لام)بردبار ،شکیبا ،حلما و احلام.جمع!
و نیز به معنی پیه،شتر فربه،در فارسی آشی را می گویند که با گندم و گوشت پخته ِ له شده درست می کنند((نگاه کنید به هریسه))
هلیم-ع(به فتح ها و کسر لام)چسبنده و هر چیز چسبنده...
هریسه-ع(به فتح ها و کسر را)نوعی آش که از گوشت پخته ی له شده و گندم پخته ی نرم کرده درست می کنند با این طریق که گندم و گوشت بی استخوان هر دو را جدا جدا طبخ می کنند بعدن آنها را با هم در دیگ می ریزند و روی آتش می گذارند و با کفچه به هم می زنند تا خوب پخته و مخلوط شود ،در فارسی آن را حلیم هم می گویند!
این ها از فرهنگ عمید (ره).، به یاد دارم گفته بودم!دو نوشتار "هلیم و حلیم "درست می باشد!اما ذهنم به جایی قد نداد تا آنکه یافتم!
این هم از ادبیات فارسی 2 آموزش متوسطه!همون دوم دبیرستان!آخر کتاب .
هلیم!:غذایی لذیذ که از گندم پوست کنده و گوشت می پزند اصل این کلمه ،هلام بوده و ممال شده است و نوشتن آن به صورت حلیم نیز متداول است!
اما پیشنهاد بنده!سری به کتاب خانه ی شهر زده . دهخدا (ره) حتما شما را راهنمایی خواهد کرد.
راستی وبلاگم فیلتره؟منظوراز سروری که استفاده می کنید!
اسپرمی مجهول!
پرستو:
ممنون و این جا را ببین که توضيحی داده بودم:
http://blog.parastood.ir/archives/004161.php
Posted by: اسپرمی مجهول at November 22, 2006 02:14 AM
-
ِ
لینک در قسمت پرژن خبر
سر فراز باشید.
پرژن کالچرز دات کام
http://www.persiancultures.com/news/iran-news.html
-
Posted by: http://www.persiancultures.com at November 21, 2006 11:15 PM
واقعن جالبه !
روزنامه سیاست روز (که مدير مسوولي آن به عهدهی علي يوسف پور سرپرست سابق وزارت رفاه و تامين اجتماعي و معاون فعلي يكي از وزيران قرار دارد) ادعای جالبی کرده :
روزنامهنگاران ایرانی در فاحشه خانههای هلند!
اینم لینک خبر!
http://www.newsnet.ir/display/?ID=10086&page=1
Posted by: هلو at November 21, 2006 10:24 PM
جالب آنجاست پرستو جان که:
Posted by: naghderahbar.blogspot.com at November 21, 2006 09:06 PM
پرستو جان سلام،ممنون از متني كه نوشتي ،كاري هايي كه با روزنامه نگاران مي كنند بسيار تاسف انگيز است و نشان مي دهد مجموعه حاكميت بسيار كم تحمل شده است ، البته چنين برخوردهايي به همدلي بيشتر روزنامه نگاران منجر خواهد شد.
Posted by: افشين at November 21, 2006 05:53 PM
از یه دید دیگه (یعنی دید تئوریسینیک!) هم میشه به قضیه اینجوری نگاه کرد که بیایم از این اطلاعاتی که خبرنگارا از هلند بدست آوردن استفاده کنیم ... بالاخره هیچی که نباشه حضرات هلند رو یه کشور کاملاً صهیونیستی می دونن!! در نتیجه این بندگان خدا (خبرنگاران) که از عمد یا قصد یا سهو یا هر چی, آلت دست بیگانه شدن و رفتن و خوردن و اومدن باید یه چیزی توو خورجینشون داشته باشن دیگه ... دنیا هم که دنیای اطلاعاته و کدوم حکومتیه که از این همه اطلاعات مفتی که شاید بتونه زبونم لال به بقای روز افزونش کمک کنه بدش بیاد؟!
تازشم اسمش صحبت دوستانه س ... وگرنه بازجویی که استغفراله مال لیبرالیسم و سکولاریسم و غرب نامسلمانه که ... لابد بعدش هم میگی شکنجه شون دادن! ... بیخود نیست که میگن شما ها هم اپوزیسیونی هستین برا خودتون ...
موضوع رو هی احساسی نکن خواهرم!
Posted by: Lord at November 21, 2006 03:20 PM
با سلام
عزیزان روزنامه نگار
اطمینان داشته باشید که آگاه نمودن مردم کار بزرگ
و ارزشمندی است که در این جامعه کم تحمل و کم صبر با
مشکلات بزرگ مواجه هست
تقاضا می کنم با امید و نشاط به این کار با ارزش ادامه دهید و نا امید نشوید
Posted by: کمال at November 21, 2006 02:22 PM
اشکال ندارد بقول رئیس جمهور دنیا در حال احمدی نژادی شدن است !!!!!!!!!!
Posted by: سیامک at November 21, 2006 11:45 AM
فضای امنیتی که این روزها دارد حاکم می شود واقعا بی سابقه است. اینجا شبکه استانی مدام آگهی های مختلف مربوط به ستاد خبری وزارت اطلاعات را پخش می کند
Posted by: Hamed at November 21, 2006 09:40 AM
آنکس که با حقیقت در افتاد، ور افتاد. موفق باشید دوست خوب.
Posted by: pei at November 21, 2006 02:12 AM
سوال من اینجاست که آیا این موسسه به قول شما غیر انتفاعی هلندی بدون هیچ چشمداشتی از روزنامه نگاران ما دعوت کرده بود برای سفر به هلند ؟ آیا در اروپا که به قول معروف فحش هم مجانی نمیدهند یک موسسه هلندی ناگهان در راه رضای خدا و به خاطر چشم و ابروی روزنامه نگار ایرانی تصمیم میگیرد برای آنها دوره آموزشی برپا کند ؟ شاید خیلی از روزنامه نگارانی که در مهرآباد بازجویی شدند واقعا هدفی جز آموزش حرفه ای دیدن نداشتند. قطعا نداشتند اما آیا موسسه هلندی هم همینطور بوده ؟ دیگه این رو بقال سر هر کوچه ای میدونه که هلند برای تبلیغ علیه جمهوری اسلامی بودجه اختصاص داده حکومت هم اینو میدونه و عکس العمل نشون میده . آیا حکومتی هست مه عکس العمل نشون نده ؟ هر حکومتی سراغ دارید که میتونه در برابر تلاش برای نابودیش بی اعتنا بشینه به من هم معرفی کنید تا من از اشتباه در بیام . سوال های زیادی توی سرم میچرخه آیا برای شما سوالی پیش نیومده ?
پرستو:
برای من هم سؤال پيش اومد از مسئول گروه پرسیدم. لازم بود از هر 21 نفر بازجویی بشه و لوازمشون گرفته بشه؟
Posted by: حامد at November 21, 2006 02:09 AM
خیلی دردناک بود .واقعا تا چه وقت باید این اخبار را بشنویم.
Posted by: sheida mohamadi at November 20, 2006 11:25 PM
خیلی ممنون از اینکه یادداشت «علی لهاک» را درج کردی.حتمن باهاش تماس میگیرم.
دربارهی دوست و همکار جزغاله شدهام«رسول کاظمنژاد» (که 2 روز قبل از آن پرواز شوم و لعنتی با وی گفتوگو داشتم)، کلی ناگفته دارم...
نگار و نگین (دخترهای مظلوم رسول)، بدجوری تنها شدند!
بیچاره رسول که زندگیاش از هم پاچید...
Posted by: هلو at November 20, 2006 08:27 PM
مطمئنم که خودشان هم نمیدانند چه گیرشان می آید از این پلیس بازی ها و بازی با زندگی هایمان..مطمئنم که نمیدانند هم که چه را از دست میدهند! اما بازی را شروع کرده اند و متهمین را که ما باشیم دارند هدایت میکنند به سمت تسلیم، بی عملی، بی انگیزگی، بیکاری، بی هویتی و هزار بی... دیگر! بازی شروع شده پرستو. ولی من دلم نمیخواد تماشاچی باشم...تو چی؟!
Posted by: rooz... at November 20, 2006 08:09 PM
«روزنامه» و «روزنامهنگار» ستیزی که شاخ و دم نداره
Posted by: هلو at November 20, 2006 07:55 PM
