<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>زن‌نوشت</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://blog.parastood.ir/" />
    <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://blog.parastood.ir/atom.xml" />
   <id>tag:blog.parastood.ir,2007://1</id>
    <link rel="service.post" type="application/atom+xml" href="http://www.parastood.ir/cgi-bin/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1" title="زن‌نوشت" />
    <updated>2007-01-18T08:44:47Z</updated>
    
    <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.2</generator>
 
<entry>
    <title>...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://blog.parastood.ir/archives/004349.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.parastood.ir/cgi-bin/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=4349" title="..." />
    <id>tag:blog.parastood.ir,2007://1.4349</id>
    
    <published>2007-01-17T22:45:37Z</published>
    <updated>2007-01-18T08:44:47Z</updated>
    
    <summary> مستندِ جاده‌ها، در واقع، عکس‌ها و شعرهای (گاهی فقط کلامِ) عباس کيارستمی است درباره‌ی جاده، گذر، رفتن، سفر و کمی هم درباره‌ی مسافر، رهگذر، ره‌رو. سياه و سفيدیِ فيلم را دوست داشتم و زوم شدنِ دوربين را روی عکس‌ها...</summary>
    <author>
        <name>Parastoo</name>
        
    </author>
            <category term="art" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.parastood.ir/">
        <![CDATA[<p><img src="http://www.irandocfilm.org/images/week1.jpg" align="left"><br />
مستندِ <em><a href="http://imdb.com/title/tt0857292/">جاده‌ها</a></em>، در واقع، عکس‌ها و شعرهای (گاهی فقط کلامِ) عباس کيارستمی است درباره‌ی جاده، گذر، رفتن، سفر و کمی هم درباره‌ی مسافر، رهگذر، ره‌رو. سياه و سفيدیِ فيلم را دوست داشتم و زوم شدنِ دوربين را روی عکس‌ها و گاه از جزئيات به کلّ عکس رسيدن و برعکس. نگاهِ کيارستمی به جاده وسيع است که صراحتاً تشبيه می‌کندش به زندگی. فيلم برايم نيم‌ساعتی شاعرانه بود با تصويرهای خوب از سايه و نور و درخت و برف و طبيعت و جانور.</p>

<p><em><a href="http://www.bbc.co.uk/persian/arts/story/2006/07/060714_la-kiarostamifilm.shtml">روزی روزگاری در مراکش</a></em>، درباره‌ی کارگاهِ (تجربیِ) 10‌روزه‌ی آموزشِ فيلم‌سازی برای دانشجويانِ مراکشی و آمريکايی است زيرِ نظر عباس کيارستمی و مارتين اسکورسيسی. با اين‌که مستندِ سيف‌الله صمديان نسبتاً طولانی است (حدود يک ساعت) اما به نظرم جذاب و صميمی آمد. تلاشِ جالبی بود برای مقايسه کردنِ نگاهِ متفاوتِ اين دو فيلم‌ساز به سينما. و ارادتِ اسکورسيسی به کيارستمی برايم خيلی جالب بود. </p>

<p>برنامه‌ای که <a href="http://irandocfilm.org/">انجمن مستندسازان</a> ترتيب داده، فرصت خيلی خوبی است برای ديدنِ مستندهايی که معمولاً به سختی به دستِ آدم می‌رسند. ديدنِ چند تا از فيلم‌ها را از دست داده‌ام اما هنوز<a href="http://irandocfilm.org/2akhbar.asp?ID=212"> دو روزِ ديگر</a> باقی است. و ببخشيد که حوصله ندارم مفصل‌تر بنويسم.</p>

<p><strong>پی‌نوشت: </strong>امشب (پنج‌شنبه)، ساعت 8:30، مستندِ<em> ماده‌ی 61</em> ساخته‌ی مهوش شيخ‌الاسلامی، خارج از برنامه پخش می‌شود. درباره‌ی زنانی است که همسران‌شان را کُشته‌اند. ديدن‌اش را پيشنهاد می‌کنم. مخصوصاً به علاقه‌مندان مسائلِ زنان.</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://blog.parastood.ir/archives/004348.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.parastood.ir/cgi-bin/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=4348" title="..." />
    <id>tag:blog.parastood.ir,2007://1.4348</id>
    
    <published>2007-01-16T17:42:06Z</published>
    <updated>2007-01-16T21:22:57Z</updated>
    
    <summary> باغِ فردوس مثلِ قبل نبود. فاصله‌ی پياده‌رو و ورودیِ محوطه‌اش را دستگاه‌های بزرگِ تأسيساتیِ شهرداری گرفته بود. نشستيم روی نيمکتی در همان حوالی. آش خورديم و هليمِ سيدمهدی—که داغ بود و خوشمزه—و در سرمای بعدازظهر حرف‌های داغ‌داغ زديم. همه‌ی...</summary>
    <author>
        <name>Parastoo</name>
        
    </author>
            <category term="daily life" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.parastood.ir/">
        <![CDATA[<center>
<img src="http://www.mrmirzaei.com/images/humans/mohammadreza%20mirzaei%20humans11.jpg" />
</center>

<p>باغِ فردوس مثلِ قبل نبود. فاصله‌ی پياده‌رو و ورودیِ محوطه‌اش را دستگاه‌های بزرگِ تأسيساتیِ شهرداری گرفته بود. نشستيم روی نيمکتی در همان حوالی. آش خورديم و هليمِ سيدمهدی—که داغ بود و خوشمزه—و در سرمای بعدازظهر حرف‌های داغ‌داغ زديم. همه‌ی اين‌ها بعد از قدم‌زدنِ طولانیِ دل‌چسب‌مان در محوطه‌ی کاخِ سعدآباد بود و شنيدنِ صدایِ برف زيرِ پاهامان، به قولِ مرضيه. تصويرِ آن دو چنارِ بلند که عاشقانه به هم نزديک شده بودند يادم هست و اين‌‌که به مسيرِ حرکتِ آب حسودی کردم و رنگِ سقفِ شيروانیِ موزه‌ی فرشچيان چشمم را گرفت. چقدر خوب بود و خوش گذشت.<br />
در راهِ برگشت به خانه، حالم خوب نبود. به مرگ فکر می‌کردم و اين‌که ترجيح می‌دهم به جای خاک، به آب سپرده شود تنم يا به باد و حس کردم چقدر از تمام شدن بيزارم و چه خوب است نرم و ملايم و سيال بودن.<br />
می‌خواستم بروم به نيمه‌ی دوم برنامه‌ی امروزِ <a href="http://bp1.blogger.com/_CuviqoMARrk/Rav7KtnO1GI/AAAAAAAAAAY/LKBqP2VQQiw/s1600-h/Rotation+of+a4+jadval+Jpeg.jpg">انجمنِ مستندسازانِ سينمای ايران</a> برسم، اما نتوانستم. بايد موسيقی گوش می‌دادم و بايد که صدای فروغ را می‌شنيدم. بايد فکر می‌کردم و تصميمِ محکمی می‌گرفتم که خلاص شوم از اين اينرسی که دچارم، که تکانی بدهم به حال و روزم...<br />
باغِ فردوس مثلِ قبل نبود اما من همان بودم که وقتی می‌خواهد از خودش حرف بزند، درباره‌ی ضعف‌هايش، گريه‌اش می‌گيرد. چقدر بدم می‌آيد از اين حالتم. چقدر!</p>

<p>*عکس: <a href="http://www.mrmirzaei.com/">محمدرضا ميرزايی</a></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://blog.parastood.ir/archives/004346.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.parastood.ir/cgi-bin/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=4346" title="..." />
    <id>tag:blog.parastood.ir,2007://1.4346</id>
    
    <published>2007-01-14T09:11:26Z</published>
    <updated>2007-01-15T07:54:37Z</updated>
    
    <summary>اين آهنگِ Learn To Be Lonely را در مجموعه‌ی آهنگ‌های فيلمِ The Phantom of the Opera بيشتر دوست دارم. و البته که کلِّ مجموعه‌اش هم شنيدنی است. اين‌طور که IMDB می‌گويد، آهنگ‌سازش هم‌اويی است که آهنگِ I Believe My Heart...</summary>
    <author>
        <name>Parastoo</name>
        
    </author>
            <category term="art" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.parastood.ir/">
        <![CDATA[<p>اين آهنگِ <a href="http://www.stlyrics.com/lyrics/thephantomoftheopera/learntobelonely.htm">Learn To Be Lonely</a> را در مجموعه‌ی آهنگ‌های فيلمِ <a href="http://imdb.com/title/tt0293508/">The Phantom of the Opera</a> بيشتر دوست دارم. و البته که کلِّ مجموعه‌اش هم شنيدنی است. اين‌طور که IMDB می‌گويد، آهنگ‌سازش <a href="http://imdb.com/name/nm0515908/">هم‌اويی</a> است که آهنگِ  <a href="http://www.stlyrics.com/lyrics/womaninwhite/ibelievemyheart.htm">I Believe My Heart </a>را در فيلمِ <a href="http://imdb.com/title/tt0416320/">Match Point</a> ساخته است. من اُپرا را خوب نمی‌فهمم. کسی می‌داند اين آهنگ کجای فيلم (Match Point) پخش شده؟<br />
<br><br />
<center></p>

<p>Child of the wilderness<br />
Born into emptiness<br />
Learn to be lonely<br />
Learn to find your way in darkness</p>

<p>Who will be there for you<br />
Comfort and care for you<br />
Learn to be lonely<br />
Learn to be your one companion</p>

<p>Never dreamed out in the world<br />
There are arms to hold you<br />
You’ve always known your heart was on its own</p>

<p>So laugh in your loneliness<br />
Child of the wilderness<br />
Learn to Be lonely<br />
Learn how to love life that is lived alone</p>

<p>Learn to be lonely<br />
Life can be lived life can be loved alone<br />
</center></p>

<p>پی نوشت: <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Minnie_Driver">خانمِ خواننده</a>.</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>سرگيجه‌ی ديپلماسیِ ايرانی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://blog.parastood.ir/archives/004341.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.parastood.ir/cgi-bin/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=4341" title="سرگيجه‌ی ديپلماسیِ ايرانی" />
    <id>tag:blog.parastood.ir,2007://1.4341</id>
    
    <published>2007-01-13T14:13:12Z</published>
    <updated>2007-01-13T14:17:56Z</updated>
    
    <summary>از نوشته‌ی رضا نصری: پیش‌بینی این‌که سرنوشت روابط آمریکا و ایران چگونه رقم خواهد خورد، کماکان کار مشکلی است. با وجود سبک و سنگین کردن تمام شرایط ذکر شده، باز هم برای بسیاری از کارشناسان دشوار است که بگویند کدام...</summary>
    <author>
        <name>Parastoo</name>
        
    </author>
            <category term="politics" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.parastood.ir/">
        <![CDATA[<p>از <a href="http://rezansr.blogfa.com/post-67.aspx">نوشته‌ی رضا نصری:</a><br />
پیش‌بینی این‌که سرنوشت روابط آمریکا و ایران چگونه رقم خواهد خورد، کماکان کار مشکلی است. با وجود سبک و سنگین کردن تمام شرایط ذکر شده، باز هم برای بسیاری از کارشناسان دشوار است که بگویند کدام کفه‌ی ترازو سنگین‌تر است. قطعاً کسانی که در ایران در موضع تصمیم گیری در حوزه‌ی سیاست خارجی قرار دارند نیز با همین ابهام و دوگانگی در تحلیل رو به رو هستند. با این تفاوت که آنها مجال اشتباه ندارند و خطایشان می‌تواند ایران را با خطرهای جدی مواجه سازد. در واقع،  این پرسش که آیا آمریکا قادر است در شرایط فعلی به ایران حمله کند یا  نه، پرسشی است که جواب ندارد. امَا راه حل دارد. <br />
راه‌حل‌اش هم برای قریب به اتفاق کاردانان مسلم است و بارها توسط مراجع مختلف تکرار شده:  تحلیل نهایی از قابلیت حمله‌ی  آمریکا به ایران هر چه باشد،  در شرایط کنونی و با توجه به ظرفیت‌های فعلی کشور، تنها راه حل،  احتیاط پیشه کردن  و پیش‌گیری است. و تنها راه پیش‌گیری نیز—ولو اینکه روی‌کردی موقت باشد—حل و فصل هر چه سریع‌تر معضل پرونده‌ی هسته‌ای است، قبل از اینکه ضرب‌الاجل ۶۰ روزه‌‌اش در شورای امنیت به پایان برسد. پرونده‌‌ای که در هر صورت،‌ قوی‌ترین برگ آمریکا برای توجیه حمله‌اش به ایران خواهد بود.<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>جهت اطلاعِ مخالفانِ سرسختِ «سيدا»</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://blog.parastood.ir/archives/004340.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.parastood.ir/cgi-bin/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=4340" title="جهت اطلاعِ مخالفانِ سرسختِ «سيدا»" />
    <id>tag:blog.parastood.ir,2007://1.4340</id>
    
    <published>2007-01-12T22:41:40Z</published>
    <updated>2007-01-12T22:52:21Z</updated>
    
    <summary>از سخنرانیِ هما هودفر: اين‌که می‌گويند «سيدا» را غربی‌ها تهيه کرده‌اند، درست نيست. کنوانسيون رفعِ همه‌گونه تبعيض از زنان (سيدا)، كه در سازمان ملل تهيه شد، با هدف حل مشكلات زنان نبود بلكه قصد داشت زنان را به پروسه‌ی توسعه...</summary>
    <author>
        <name>Parastoo</name>
        
    </author>
            <category term="women&apos;s issues" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.parastood.ir/">
        <![CDATA[<p>از<a href="http://www.meydaan.org/showarticle.aspx?arid=128&cid=45"> سخنرانیِ هما هودفر:</a><br />
اين‌که می‌گويند <a href="http://www.un.org/womenwatch/daw/cedaw/">«سيدا»</a> را غربی‌ها تهيه کرده‌اند، درست نيست. کنوانسيون رفعِ همه‌گونه تبعيض از زنان (سيدا)، كه در سازمان ملل تهيه شد، با هدف حل مشكلات زنان نبود بلكه قصد داشت زنان را به پروسه‌ی توسعه وارد کند. گروهی که در تهيه‌ی اين کنوانسيون شرکت داشتند، عبارت بودند از 21 نفر از کشورهای مختلفِ اسلامی و جهان سوم که بيشترشان آفريقايی و آسيايی بودند و يک شرکت‌کننده هم از اتريش حضور داشت که تنها شرکت‌کننده‌ی غربیِ آن محسوب می‌شد. </p>

<p>پی‌نوشت: بعد از فيلتر شدنِ سه‌باره‌ی وبلاگم، احساس می‌کنم می‌توانم از همين تريبون با فيلترکنندگان صحبت کنم. شايد مشابهِ همان حسی که از مرحوم فروهر نقل می‌شود: تلفن که حرف می‌زد، اولين جمله‌اش اين بود که «سلام به همه‌ی شنوندگان».</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>Café Mug</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://blog.parastood.ir/archives/004339.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.parastood.ir/cgi-bin/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=4339" title="Café Mug" />
    <id>tag:blog.parastood.ir,2007://1.4339</id>
    
    <published>2007-01-12T21:26:27Z</published>
    <updated>2007-01-12T21:28:16Z</updated>
    
    <summary>سه نفر نشسته‌اند پشت يک ميز چوبیِ گرد از نوعِ لهستانی، يکی‌شان پشت به من است، دو تای ديگر را کاملاً می‌بينم. دخترِ ظريفی است و پسری درشت‌هيکل. از نفر سوم، که در زاويه‌ی ديدم نيست، فقط تکان‌های شانه‌اش را...</summary>
    <author>
        <name>Parastoo</name>
        
    </author>
            <category term="daily life" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.parastood.ir/">
        <![CDATA[<p>سه نفر نشسته‌اند پشت يک ميز چوبیِ گرد از نوعِ لهستانی، يکی‌شان پشت به من است، دو تای ديگر را کاملاً می‌بينم. دخترِ ظريفی است و پسری درشت‌هيکل. از نفر سوم، که در زاويه‌ی ديدم نيست، فقط تکان‌های شانه‌اش را می‌بينم و از چهره‌ی شادِ دو ديگر می‌فهمم که تکان از گريه نيست. <br />
--کاکتوسِ پشتِ پنجره.<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://blog.parastood.ir/archives/004338.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.parastood.ir/cgi-bin/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=4338" title="..." />
    <id>tag:blog.parastood.ir,2007://1.4338</id>
    
    <published>2007-01-12T11:28:55Z</published>
    <updated>2007-01-12T11:29:26Z</updated>
    
    <summary>زمانی نه چندان دور نويسنده‌ی اين سطرها دخترِ شاد و سالمی بود که برای هر تجربه‌ی جديدی پُر بود از انرژی و انگيزه. به چيزهای کوچک و بزرگ فکر می‌کرد. و لذت می‌بُرد از بودن‌اش. هدف‌های دور و نزديک داشت....</summary>
    <author>
        <name>Parastoo</name>
        
    </author>
            <category term="daily life" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.parastood.ir/">
        <![CDATA[<p>زمانی نه چندان دور نويسنده‌ی اين سطرها دخترِ شاد و سالمی بود که برای هر تجربه‌ی جديدی پُر بود از انرژی و انگيزه. به چيزهای کوچک و بزرگ فکر می‌کرد. و لذت می‌بُرد از بودن‌اش. هدف‌های دور و نزديک داشت. و برای بهتر شدن و بهتر کردنِ زندگی تلاش می‌کرد؛ با تمام يا درصدِ خوبی از توان‌اش. غم‌ناک هم که می‌شد، با توانايیِ نسبتاً خوبی می‌خنديد و روحيه‌اش را حفظ می‌کرد—بلکه حتی روحيه‌اش بهتر هم می‌شد. <br />
چيزهايی، موج‌هايی، سرگردان‌اش کرده‌اند. حالا، انگار که ديگر توانِ پريدن نداشته باشد يا بدتر: تصميم به پريدن نداشته باشد. </p>

<p>دخترِ انزواطلبِ ناشادِ اين حوالی‌ام.<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>The Shining</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://blog.parastood.ir/archives/004337.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.parastood.ir/cgi-bin/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=4337" title="The Shining" />
    <id>tag:blog.parastood.ir,2007://1.4337</id>
    
    <published>2007-01-11T14:03:49Z</published>
    <updated>2007-01-11T14:05:58Z</updated>
    
    <summary>می‌شود فيلمی را که هم‌سنِ من است، دوست داشت و احساس کرد که از همه لحاظ خيلی خيلی خوب و درخشان است. به من توصيه شده بود به خاطرِ ترسناک بودنِ The Shining، در روز ببينم‌اش. نمی‌دانم اين را بايد...</summary>
    <author>
        <name>Parastoo</name>
        
    </author>
            <category term="art" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.parastood.ir/">
        <![CDATA[<p>می‌شود فيلمی را که هم‌سنِ من است، دوست داشت و احساس کرد که از همه لحاظ خيلی خيلی خوب و درخشان است. به من توصيه شده بود به خاطرِ ترسناک بودنِ <a href="http://imdb.com/title/tt0081505/">The Shining</a>، در روز ببينم‌اش. نمی‌دانم اين را بايد به ديگران هم توصيه کنم يا نه. به هر حال بسيار لذت بردم. هرچند کمی هم اذيت شدم به خاطرِ خشونتِ فيلم (حمله‌ی يک پدر با تبر به همسر و پسربچه‌اش). و چيزی که صحنه‌ی پايانیِ فيلم در ذهنم به جا گذاشته: تأکيد بر ادامه يافتنِ چونان خشونتی در آينده با نشان دادنِ عکسی از يکی از مهمانی‌های هتل با حضورِ جک. خيلی ترسناک است...</p>

<p>آن‌قدر وحشت در تک‌تکِ لحظه‌های حضور در آن هتل موج می‌زند که نمی‌شود راحت و بی‌دردسر فهميد واقعيت را بايد از زاويه‌ی ديد کدام‌يک از شخصيت‌ها جست‌وجو کرد. وِندی را قبول داشت وقتی زخم‌های روی گردنِ دَنی را نشانه‌ی خشونتِ جک می‌گيرد و سريع قضاوت می‌کند؟ يا دَنی را که با حسّی قوی‌تر از ديگران گذشته و آينده را در حال می‌بيند؟ يا جک که ديوانه‌وار در قالبِ سرايدارِ سابقِ هتل رفته است؟  پيچيدگیِ اين موضوع، وحشتِ فيلم را زيادتر می‌کند. انگار دستِ بيننده به هيچ جا بند نباشد...</p>

<p>و به نظرم خلاقيتِ کارگردان يعنی صحنه‌ی سه‌چرخه‌سواریِ دَنی وقتی که دوربين هم‌تراز با او حرکت می‌کند، سرعتِ حرکتِ دوربين با سرعتِ رکاب‌زدنِ او يکی‌ست و صدای حرکتِ چرخ‌ها روی زمين از هر موسيقیِ ترسناکی، دلهره‌آورتر است. </p>

<p>و ديدنِ فيلمِ مستندی که دخترِ استنلی کوبريک از پشتِ صحنه‌ی اين فيلم ساخته هم جالب بود. بخصوص قسمتی که جک خودش را آماده می‌کرد برای آن صحنه‌ای که قرار بود با تبر به همسرش حمله کند و يا انتخابِ زاويه‌ی فيلم‌برداریِ صحنه‌ای که جک در انبار گير کرده و به وِندی التماس می‌کند در را باز کند. و... <br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://blog.parastood.ir/archives/004335.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.parastood.ir/cgi-bin/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=4335" title="..." />
    <id>tag:blog.parastood.ir,2007://1.4335</id>
    
    <published>2007-01-11T00:57:14Z</published>
    <updated>2007-01-11T07:42:28Z</updated>
    
    <summary>دلم می‌خواهد الان دربند بودم. روی همان تختِ هميشگی، روی آن تراس در همان قهوه‌خانه. پاهايم را دراز می‌کردم. تکيه می‌دادم به ناهمواریِ تکيه‌گاهی که آن‌جاست. دست به سينه می‌نشستم که خودم را حفظ کنم در برابرِ سرما. آوازِ شهرام...</summary>
    <author>
        <name>Parastoo</name>
        
    </author>
            <category term="daily life" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.parastood.ir/">
        <![CDATA[<p>دلم می‌خواهد الان دربند بودم. روی همان تختِ هميشگی، روی آن تراس در همان قهوه‌خانه. پاهايم را دراز می‌کردم. تکيه می‌دادم به ناهمواریِ تکيه‌گاهی که آن‌جاست. دست به سينه می‌نشستم که خودم را حفظ کنم در برابرِ سرما. آوازِ شهرام ناظری پخش شود: «دلِ من رایِ تو دارد...» و من غرق شوم در حسِّ هميشگی: غمی طربناک. غمی که حرکت دارد و جاری می‌شود در اندام‌هايم. و برسد آواز به اين‌جا که: «گلِ صدبرگ به پيشِ تو فروريخت ز خجلت...» و دستِ تو هم باشد که درشتیِ اشک‌هايم را لمس کند...<br />
دلم می‌خواهد همين الان که ساعت اين‌جا 4:23 است و فاصله‌ی زمانی‌ام با خودِ آسمان صفر است، همين لحظه، ماه را ببوسم و بی هيچ حرفی ذوب شوم در اشتياقش. «چه کنم آهوی جانم سرِ صحرای تو دارد...»</p>

<p>پی نوشت: <a href="http://mowlavi.recent.ir/default.aspx?item=13673">شعرِ مولانا</a>.</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://blog.parastood.ir/archives/004334.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.parastood.ir/cgi-bin/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=4334" title="..." />
    <id>tag:blog.parastood.ir,2007://1.4334</id>
    
    <published>2007-01-07T15:02:50Z</published>
    <updated>2007-01-07T16:20:37Z</updated>
    
    <summary>دو تا فيلمِ رمانتيک که خوشم آمده، البته نه آن‌قدر که درگيرشان شوم: اول: The Lake House که ماجرای رابطه و نامه‌نگاری (نامه‌ی‌واقعی‌نگاری!) دو معشوق است که در دو زمانِ مختلف زندگی می‌کنند. آن‌قدر داستان نرم و ملايم جلو می‌رود...</summary>
    <author>
        <name>Parastoo</name>
        
    </author>
            <category term="art" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.parastood.ir/">
        <![CDATA[<p>دو تا فيلمِ رمانتيک که خوشم آمده، البته نه آن‌قدر که درگيرشان شوم:</p>

<p>اول: <a href="http://imdb.com/title/tt0410297/">The Lake House</a> که ماجرای رابطه و نامه‌نگاری (نامه‌ی‌واقعی‌نگاری!) دو معشوق است که در دو زمانِ مختلف زندگی می‌کنند. آن‌قدر داستان نرم و ملايم جلو می‌رود و بازی‌ها خوب است که تو مجبور می‌شوی منطقِ بی‌منطقِ فيلم را قبول کنی و با عشق‌شان همراه شوی. کمی فانتزی است و به نظرم خوش‌ساخت آمد. و چقدر صدای شهره آغداشلو قوی و خوب است! يعنی سيگار اثرِ خيلی خوبی گذاشته روی صدايش، به نظرم.</p>

<p>دوم: <a href="http://imdb.com/title/tt0287467/">Talk to Her</a> که به نظرم داستانِ لوسی دارد اما به نکته‌های جالبی اشاره کرده و انصافاً خوب ساخته شده. بيشتر از همه تأکيدِ فيلم روی شخصيتِ بنينو است: آدمی که انگار مسيرِ درستِ اجتماعی‌شدن را طی نکرده؛ عشق‌اش ناسالم و رفتارِ جنسی‌اش بيمار(؟) است. شخصيتِ ليديا (زنِ گاوباز) هم در فيلم خيلی جذاب است: زنی که کاری چونان خشن می‌کند، لطافت و ظرافتی بی‌نظير دارد. و از اين‌که کارگردان نقشِ ناظر و عاقلِ ماجرا را به يک نويسنده/روزنامه‌نگار داده، خوشم آمد. در واقع آن نقشِ بيرونیِ اين حرفه‌ها به داستان وارد شده و البته برای درگير شدن‌ِ اين شخصيت در داستان، به نظرم، مجبور شده اين ناظر را بسيار حساس و احساساتی نشان دهد. اين فيلم چندين <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Talk_to_her#Awards">جايزه </a>گرفته و حسابی ستايش شده. <br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://blog.parastood.ir/archives/004333.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.parastood.ir/cgi-bin/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=4333" title="..." />
    <id>tag:blog.parastood.ir,2007://1.4333</id>
    
    <published>2007-01-05T20:25:58Z</published>
    <updated>2007-01-05T20:36:38Z</updated>
    
    <summary>1. برای دوستانی که پرسيده‌اند: حالم خوب است. در واقع، خيلی خوب است. اما نمی‌دانم چرا اين‌قدر از اينترنت دل‌زده‌ام: وب‌گردی نمی‌کنم، وبلاگ کم‌تر می‌خوانم و بيشتر از يک هفته است که عددِ نخوانده‌هايم در گوگل ريدر از 100 پايين‌تر...</summary>
    <author>
        <name>Parastoo</name>
        
    </author>
            <category term="daily life" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.parastood.ir/">
        <![CDATA[<p>1.<br />
برای دوستانی که پرسيده‌اند:<br />
حالم خوب است. در واقع، خيلی خوب است. اما نمی‌دانم چرا اين‌قدر از اينترنت دل‌زده‌ام: وب‌گردی نمی‌کنم، وبلاگ کم‌تر می‌خوانم و بيشتر از يک هفته است که عددِ نخوانده‌هايم در گوگل ريدر از 100 پايين‌تر نمی‌آيد. اين‌جا هم که فيلتر است و دلم برای ديدنِ قيافه‌اش لک زده. اصلاً می‌دانيد ماجرا چيست؟ منِ خسته که مدت‌هاست انرژی از جيب می‌خورم، در اين وضعيت، نمی‌توانم با نشانیِ جديد جلو بيايم و... فکر می‌کنم <em>زن‌نوشت</em> ته کشيده يا به هر حال صاحبش فکر می‌کند که فعلاً ايده و خلاقيتی ندارد. می‌دانم که کرمِ نوشتن مرا رها نمی‌کند. فعلاً می‌شود گفت در تعطيلات هستم. </p>

<p>2.<br />
تنبل شده‌ام، به غايت. و اوضاعِ مالی هم بد است. به جايش ديدار با دوستانم تازه کرده‌ام و فيلم ديده‌ام. <a href="http://imdb.com/title/tt0352248/">Cindrella Man</a> را دوست داشتم. درباره‌ی زندگیِ يک مشت‌زنِ آمريکايی (يکی از قهرمانانِ مشت‌زنیِ سنگين‌وزنِ دنيا در دهه‌ی 30 ميلادی) است. شخصيت‌پردازیِ او به نظرم کمی اغراق‌شده آمد، يعنی باورم نمی‌شود همه‌چيزِ فيلم واقعی باشد (رقبا آن‌قدر که فيلم نشان می‌دهد، بد باشند و خون‌خوار) اما به هر حال خوش‌ساخت است و تأثيرگذار. خيلی اتفاقی <a href="http://imdb.com/title/tt0075148/">Rocky</a> را هم تازه ديده‌ام. خوشم نيامد. دستِ کم از داستانش خوشم نيامد. البته که خيلی قديمی است و خيلی هم <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Rocky#Critical_reception">طرفدار دارد</a>. امشب <a href="http://imdb.com/title/tt0237572/">The Pledge</a> را ديدم. ساخته‌ی Sean Penn با بازیِ Jack Nicholson. از روی <em>قول</em> فردريش دورنمات ساخته شده؛ کتابی که خيلی وقت پيش خواندم و دوست داشتم. فيلمِ خوبی است، به نظرم. و راستش احترامم نسبت به Penn بيشتر شد. بازی‌هايش را دوست دارم و حالا ديدم که خوب هم فيلم می‌سازد. ماجرا پليسی وسياه است اما در واقع، يک ماجرای پليسی بهانه‌ای است برای همراه شدن با يک کارآگاهِ بازنشسته که تصميمی به لحاظِ اخلاقی، بحث‌برانگيز می‌گيرد: دختربچه‌ای را در موقعيتِ خطرناکی قرار می‌دهد تا قاتلی را گير بيندازد. <br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://blog.parastood.ir/archives/004332.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.parastood.ir/cgi-bin/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=4332" title="..." />
    <id>tag:blog.parastood.ir,2007://1.4332</id>
    
    <published>2007-01-03T06:39:49Z</published>
    <updated>2007-01-03T06:40:29Z</updated>
    
    <summary>سلام. فعلاً برای نوشتن در زن‌نوشت حوصله/انگيزه ندارم. می‌بخشيد اگر که اين‌جا آمده‌ايد و چيزی نبوده و رفته‌ايد....</summary>
    <author>
        <name>Parastoo</name>
        
    </author>
            <category term="daily life" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.parastood.ir/">
        <![CDATA[<p>سلام.<br />
فعلاً برای نوشتن در <em>زن‌نوشت</em> حوصله/انگيزه ندارم. می‌بخشيد اگر که اين‌جا آمده‌ايد و چيزی نبوده و رفته‌ايد. <br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>زخمه</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://blog.parastood.ir/archives/004327.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.parastood.ir/cgi-bin/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=4327" title="زخمه" />
    <id>tag:blog.parastood.ir,2006://1.4327</id>
    
    <published>2006-12-25T22:14:41Z</published>
    <updated>2006-12-25T22:19:55Z</updated>
    
    <summary>چهره‌ی آرمانی‌ای که از نوازندگانِ موسيقی—بخصوص موسيقیِ ايرانی—هنگامِ نواختن در ذهن دارم چيزی است در اين مايه که محو در ساز هستند و شادند و پُرند از انرژی و حس‌های خوب. اين‌که بی‌تفاوتی در چهره‌ی نوازنده‌ای ببينم، نارضايتی ببينم يا...</summary>
    <author>
        <name>Parastoo</name>
        
    </author>
            <category term="daily life" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.parastood.ir/">
        <![CDATA[<p>چهره‌ی آرمانی‌ای که از نوازندگانِ موسيقی—بخصوص موسيقیِ ايرانی—هنگامِ نواختن در ذهن دارم چيزی است در اين مايه که محو در ساز هستند و شادند و پُرند از انرژی و حس‌های خوب. اين‌که بی‌تفاوتی در چهره‌ی نوازنده‌ای ببينم، نارضايتی ببينم يا ناشادی، اين‌که حس کنم او<em> مجبور</em> است که بنوازد، بدجور خرابم می‌کند. </p>

<p>پی‌نوشت: امشب عالی بود. خيلی خوش گذشت. بزم و آواز و نوا و حتی آوازِ درخواستی—حدس‌اش سخت نيست: <a href="http://www.parastood.ir/archives/music/meyzade.wma">می‌زده</a>—فقط کاش اويی که می‌نواخت، شاد می‌بود...</p>

<p>بی‌ربط:<br />
می‌خواهم بگويم <a href="http://babune.blogfa.com/">بابونه</a> را خيلی دوست دارم. مدت‌هاست دوست‌اش دارم. ديده‌ام‌ او را، بارها؛ نه به دوستی، که بر صحنه. می‌خوانم‌اش و حس می‌کنم که بسيار دوست‌اش دارم. همين.<br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>خارج از بازی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://blog.parastood.ir/archives/004319.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.parastood.ir/cgi-bin/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=4319" title="خارج از بازی" />
    <id>tag:blog.parastood.ir,2006://1.4319</id>
    
    <published>2006-12-23T23:12:20Z</published>
    <updated>2006-12-23T23:17:50Z</updated>
    
    <summary>من از گذشته‌هايم حرف نزدم در پست مربوط به بازیِ زمستانی. وقتی نوشته‌های ديگران را خواندم، کرمم گرفت از دورانِ کودکی بنويسم. اين چند تا نکته را داشته باشيد؛ چه داخل بازی، چه خارج. دلم نيامد ننويسم‌شان: 1. تازه چهاردست‌وپا...</summary>
    <author>
        <name>Parastoo</name>
        
    </author>
            <category term="daily life" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.parastood.ir/">
        <![CDATA[<p>من از گذشته‌هايم حرف نزدم در پست مربوط به <a href="http://blog.parastood.ir/archives/004316.php">بازیِ زمستانی</a>. وقتی نوشته‌های ديگران را خواندم، کرمم گرفت از دورانِ کودکی بنويسم. اين چند تا نکته را داشته باشيد؛ چه داخل بازی، چه خارج. دلم نيامد ننويسم‌شان:</p>

<p>1.<br />
تازه چهاردست‌وپا راه می‌رفتم که يک سوسکِ مرده را خوردم. گويا خرما زياد دوست می‌داشته‌ام و اشتباه گرفته بودم. آن‌طور که روايت هست و مادرم می‌گويد، بعد از تناول، پای سوسک چسبيده بوده به لبِ پايينیِ بنده. قابلِ توجهِ دوست‌دارانِ سوسک.</p>

<p>2.<br />
در دوره‌ی راهنمايی، به علت لاغریِ مفرط، موشِ آزمايشگاهیِ خواهر بزرگه بودم که پزشکی می‌خواند. مخصوصاً دنده‌هايم بسيار موردِ پسند بود! و البته اعضا و جوارح داخل شکم. آی که هنوز جای فشارهای دستِ خانم دکتر درد می‌کند.</p>

<p>3.<br />
اولين سفرِ خارجیِ خواهر وسطی و من برمی‌گردد به تابستانِ سال 1364. پرشنگ، 8 ساله، من، 5 ساله. در هواپيما که نشسته بوديم، دختر سياه‌پوست خوشگلی صندلیِ جلوی ما نشسته بود. تقريباً هم‌سنِ من. چند جمله‌ی انگليسی ياد گرفته بوديم؛ از جمله: «وات ايز يور نيم؟». با هم يک‌صدا از او پرسيديم و جواب داد: «اَن». واکنشِ ما: دستمان را گرفتيم جلوی دهانمان و «اُ» کشيديم که: مامان، به ما می‌گه اَن! و هرهر خنديدن. اين پروسه چندين بار تکرار شد و لذت فراوانی داشت.<br />
از شيرين‌کاری‌های ديگرِ آن سفر: توی فروشگاه‌ها و خيابان‌ها راه می‌رفتيم و از ملت می‌پرسيديم: «ور ايز دِ رِست‌روم؟». ملت خودشان را می‌کشتند و جواب می‌دادند و با دست و اشاره حالی‌مان می‌کردند. بعد ما که اصلاً کاری با دست‌شويی نداشتيم، هرهر می‌خنديديم و از مسيرِ مخالف می‌رفتيم.<br />
در همان سفرِ دو ماهه، منِ باهوش، که دلم برای پدرم که با ما نيامده بود تنگ شده بود، دائم می‌گفتم: قيافه‌ی بابام يادم رفته. هی مجبور می‌شدند عکسش را به من نشان دهند.</p>

<p>4.<br />
اين را می‌گويم دلتان کباب شود برايم. مادر و پدرم هر دو شاغل بودند و ما، سه خواهر، تابستان‌ها با هم سر می‌کرديم. کوچک بودم (سه، چهار ساله) و نمی‌توانستم وقتی پی‌پی می‌کنم، خودم را بشويم. خواهر بزرگه‌ی بدجنس—که البته حق داشت خوشش نيايد از اين کار—هر بار قبل از اين‌که من را بشويد، کلی از من قول می‌گرفت که: بارِ آخرم باشد پی‌پی می‌کنم. من هم هر بار با گريه قول می‌دادم و اين پروسه، چيزی حدود يک ربع تا نيم ساعت طول می‌کشيد. زانوان و پاهای لرزان من را تصور کنيد روی توالت ايرانی... و اين‌که سال‌ها بعد، با کون‌شويیِ خواهرزاده‌هايم، زحمت‌های خواهرم را جبران کرده‌ام. بدجنسی‌اش را نه!</p>

<p>5.<br />
پرشنگ کلاس اول بود و من مدرسه نمی‌رفتم. شرطِ هم‌بازی شدن با او اين بود که مثلاً ساعت‌ها سر صف بايستم، با مقنعه‌ای که سرم می‌کرد و او خودش می‌رفت بالای صندلی می‌ايستاد، برنامه‌ی صبح‌گاهیِ کامل شاملِ قرآن، نرمش، شعار، همراه با سرود و نمايش اجرا می‌کرد. من فقط اجازه داشتم ميان اجراهايش صلوات بفرستم. اگر می‌خواستم بنشينم يا کج بايستم، از بازی اخراج می‌شدم. فکرش را بکنيد...<br />
يک بار هم <a href="http://www.vishistorica.com">خداداد</a> اعتراف کرد، همان سال‌ها، خانه‌شان که بوديم، من را کرده داخل اتاقش و در را قفل کرده تا با <a href="http://www.charandiat.com">پيام</a> و پرشنگ بازی کنند و من مزاحم‌شان نباشم. بچه گير آورده بودی، خداداد؟</p>

<p>6.<br />
اولين مسابقه‌ی رسمیِ بسکتبال را در12 سالگی تجربه کردم. ذخيره‌ی آخرِ تيمِ تازه‌تأسيسِ شرکت نفت بودم. آن‌قدر جثه‌ام ريز بود که در چند دقيقه‌ی آخر بازی که به زمين رفتم برای بازی، بادِ عبورِ هر کسی به من می‌گرفت، می‌افتادم زمين! با اين حال وقتی توپ دستم افتاد، شروع کردم به دريبل زدن، يکی رويم خطا کرد. چرا؟ چون با اين‌که حسابی خم شده بود، دستش به توپ من نمی‌رسيد. يادم هست که لباسِ زردِ بی‌ريخت‌مان هم به تنم گريه می‌کرد حسابی.</p>

<p>7.<br />
سالِ دومِ راهنمايی (عطای 1 - اميدوار) سرِ کلاسِ رياضیِ خانم مفتخر در شلوارم جيش کردم از استرس. يادم نيست تکليفم را انجام نداده بودم يا موضوع چه بود. کلی شرمنده شدم و يادم هست که خانم دينداریِ ناظم و ديگران خيلی مهربانی کردند. اصولاً دورانِ آتش‌پارگیِ من همان دوره‌ی راهنمايی بود. چه کارها که نکرديم. تقلب که هيچ، يادم به دزديدنِ ورقه‌های جغرافيا از خانم خبازان که می‌افتد، از خنده روده‌بُر می‌شوم. و همين‌طور انداختنِ کيف‌هايمان با هم روی زمين سر کلاسِ خانم خطاط (جميل 1) که داشت ديوانه می‌شد يا دودر کردنِ کلاس‌های آزمايشگاهِ علوم و غيره به بهانه‌ی تمرين بسکتبال و پينگ‌پنگ و...</p>

<p>می‌توانم يک عالمه از اين چيزها بنويسم. و با اين‌که واقعاً از نوشتن‌شان لذت می‌برم، فعلاً خودم را کنترل می‌کنم تا وقتی ديگر شايد. <br />
</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>بازی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://blog.parastood.ir/archives/004316.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.parastood.ir/cgi-bin/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=1/entry_id=4316" title="بازی" />
    <id>tag:blog.parastood.ir,2006://1.4316</id>
    
    <published>2006-12-22T10:17:11Z</published>
    <updated>2006-12-22T14:02:40Z</updated>
    
    <summary>فکر کنم خيلی دير رسيدم به اين بازیِ شب يلدا. ما ديروز و ديشب کلی مهمان داشتيم که به خاطر شب يلدا دورِ هم جمع شده بوديم و خب سرم خيلی شلوغ بود (اتفاقاً بازیِ خيلی خوبی هم ياد گرفتم...</summary>
    <author>
        <name>Parastoo</name>
        
    </author>
            <category term="daily life" />
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.parastood.ir/">
        <![CDATA[<p>فکر کنم خيلی دير رسيدم به اين بازیِ شب يلدا. ما ديروز و ديشب کلی مهمان داشتيم که به خاطر شب يلدا دورِ هم جمع شده بوديم و خب سرم خيلی شلوغ بود (اتفاقاً بازیِ خيلی خوبی هم ياد گرفتم از يکی از مهمانان عزيز). الان من نمی‌دانم چه کسانی جواب داده‌اند و بازی تا کجا جلو رفته، اما چون ديدم <a href="http://www.globalpersian.com/salman/weblog.html">سلمان </a>عزيز اسم من را آورده، با لطفِ زيادش، می‌نويسم. اگر کسانی را که اسم آورده ام، تکراری بودند، ببخشيد و بگوييد که عوض کنم.<br />
و اما پنج نکته درباره‌ی من:</p>

<p>1. <br />
حالم از بوی کره به هم می‌خورد. فکر کنم تنها ماده‌ی غذايی است که نمی‌‌توانم خوردن‌اش را تحمل کنم.</p>

<p>2.<br />
به‌شدت قلقلکی هستم. طوری که نفسم بند می‌رود از خنده. کوچک‌تر که بوديم، ابزار حمله و گاهی دفاعیِ خواهرم بود در برخوردهای فيزيکی‌مان. گاهی از دور هم که اشاره می‌کرد، دلم ضعف می‌رفت. الان وضعم بهتر شده، کمی.</p>

<p>3.<br />
با دهانِ نيمه‌باز می‌خوابم! و احتمالاً چند تايی پشه و مگس تا به حال قورت داده‌ام. از بقايای عادت‌های زمان کودکی‌ام است، وقتی هنوز لوزه‌ی سومم را جراحی نکرده بودم.</p>

<p>4.<br />
می‌ميرم برای بازی‌های ترسناکِ شهربازی‌ها. از اين‌هايی که يک‌هو از ارتفاع خيلی زياد رها می‌شوی و انگار دلت جلوتر از خودت به زمين می‌رسد! با همه‌ی خوش‌گذرانی‌هام در سفرِ اخيرم به اروپا، اين قسمتِ تيوُلی در کپنهاگ چيز ديگری بود.</p>

<p>5.<br />
خيلی وقت است فکر می‌کنم در موسيقی استعداد دارم و اين در حالی است که از در دست گرفتنِ هرگونه آلت موسيقی می‌ترسم!</p>

<p>حالا نوبت <a href="http://www.vishistorica.com/">خداداد</a> است و <a href="http://www.yekpanjare.com/">عطا</a> و <a href="http://azarestaan.blogspot.com/">آذر</a> و <a href="http://weblog.hamidreza.com/">حميدرضا</a> و<a href="http://pinkfloydish.com/"> شيده</a> و <a href="http://varesh.blogfa.com/">آسيه</a>. برای بعضی‌ها البته شبِ يلدا تمام شده. مناسبتِ بازی را عوض کنيم: روزِ اولِ زمستان.</p>

<p>پی نوشت: <a href="http://www.soloseo.com/blog-tag-tree.html">نمودار درختیِ </a>همين بازی را در وبلاگستان انگليسی زبان ببينيد. خوشم آمد کلی. و ممنون از سلمان که اين ايده را آورد در وبلاگستانِ خودمان.</p>]]>
        
    </content>
</entry>

</feed> 

